ادامه مطلب
باز واق واق سگ می آید .
انگار باز هم باز می شود .
درب ورودی شهربازی که باز انگار به دلیل ترویج تفریحات ناسالم و منکرات باز بسته
شده است .
باز تمامی خاطرات خاک خورده باز می شوند تا باز نهایت ویرانگری را بازی کنند...
باز کوک می شوند ها ساز ، انگار باز کسی نفیر گلوله را می شنود ، نه ، باز پیچ
رادیو را باز کرده اند ، صدای آژیر باز خبر از انهدام می دهد و تمامی درهای پشتی
باز می شوند تا باز مردم بگریزند .
لوله ی مستراح گرفته ، انگار باز کسی افکارش زیادی باز شده است!
باز صدای سیفون که باز می کند آب لوله شهری را به بدرقه ی افکار قهوه ای رنگی
که باز بوی مدرنیزگی شان به دیوار مستراح ماسیده است.
باز تکرار می شوند و بازهای دیگر می آیند که بی هیچ آغازی تکرار می شود و
همگی مان را به قعر افکارهای من در آوری مان ، هدایت می کند .
باز ...
باز می شود سر زخم هایم ...
باز ...
ادامه مطلب
می نشینم آرام که پایم به لبه ی فرش نشیمن گیر نکند . تو نیز شیر گاز را ببند تا تنها احساسم را به کار گیرم . می خواهم در صد غلظت شرافت را حساب کنم ، بگذارید آزادی را نفس بکشم . به این جا که می رسد ، بلند می شود و به طرف پنجره ای که رو به دیوار بلند آسایشگاه باز می شود ، می ایستد و فریاد می کشد : این جانی دیوانه همه ما را به کشتن خواهد داد ، قاتل اوست ... مددکار پزشک را صدا می کند ، دست هایش را به تخت می بندند و بعد سرنگ است که آرام رگش را میشکافد. در خواب زیر زمین را می بیند و شیر گاز را که هنوز باز است.
بی هیچ ادامه ای ...
ادامه مطلب
در گوشم سوت بزن ، رجز بخوان . من هیچ نمی شنوم ، مدارک فوق محرمانه را رو کن تا در خودم بایگانی کنم تمام عقده این چندسال را .. یادم نیست دقیق ، فکر می کنم آخرین بازپرسی بود ، وقتی دیدید با من به جایی نمی رسید برای اثبات اتهامی که آن زمان جرم محسوب می شد در جلو چشم ده ها تواب در زیر زمین دژ محکم دادگاه انقلاب نامم را خواندی و حکم را این طور قرائت کردی که تو ( یعنی من ) متهم به همکاری با گروهک های محارب و سرکردگی عوامل ضد انقلاب و عناد با نظام محکوم به ۱۷۰ ضربه شلاق و در نهایت محکوم به اعدام ، و من چقدر احساس رضایت از گذشته خودم و این که اگر چه کشته خواهم شد اما با هر نوروز مردم به یاد من بالندگی میهنشان را به یاد می آورند ، اما .. روزها می گذشت و من فقط به کمپین های آزادی که به حمایت از ما تشکیل داده بودند امیدوار بودم . آخرین روز فکر میکنم ۱ دی ماه بود که در زیر زمین ساختمان شماره ۲ تنها روی نیمکت چوبی نشسته بودم و به سست عنصری توابینی می اندیشیدم که احتمالا مرا لو داده بودند . سرد و سنگین بود . دود سیگار آخرین چیزی بود که به یاد داشتم . تنها ثانیه های دردناکی که گذشتهمان آن بود که مامور بازپرسیبا انگشتان سبابه اش دو تیله شیشه ای در گوش هایم فرو کرد و بعد احساس میکنم از هوش رفتم!
ادامه دارد ...
ادامه مطلب
شیر گاز را ببندید ، بگذارید حس سومم را به خاک بسپارم . پیزهن چرک آلودم را درون تشت بگذار تا خون خشک شده ام تر شود و تمام زنگیت را سرخ کند شاید باور کنی که سینه ام چرک کرده است . تاول های روی سینه ام را بنگر که وقتی می ترکند چشمانت را می بندی که چشمانت کثافتی را که به تنم دوخته ای نبیند . عینکت را فقط گاهی بردار تا چشمان از کاسه در آمده ام را را ببینی ... چه می گویم ؟! لعنت به این چشمان کور که حتی تشخیص نمی دهند که نیستند . تو کاسه چشمانم را بنگر که ته مانده ی نگاه خیره ام به دیواره اش ماسیده . احساسم را باخته ام ، احساسی که اگر به دیده اغماز بنگری شاید فقط بتوانی بگویی این یک احساس است ، وقتی تمامی اذهان خصوصی را به سمت من هدایت می کنی ، اذهانی را که ناعمومیت تمام عامیتشان را زیر سوال برده ، شاید بتوانند فریاد برآرند که تو جز عامه شان نبودی . شاید فقط یک هادی بودی ، بی نقشه ، نا بلد ، یک راهبر .
ادامه دارد ...
ادامه مطلب


